تبليغاتX
مهتاب عشق
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم
سحر با من در آمیزد که برخیز / نسیمم گل به سر ریزد که برخیز /

زر افشان دختر زیبای خورشید / سرودی خوش بر انگیزد که برخیز /

سبو چشمک زنان از گوشه ی تاق / به دامانم در آویزد که برخیز /

ز هو گوید که هان گر بر نخیزی / غریو مرگ برخیزد که برخیز /

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:30  توسط مهتاب   | 

با توام
ای لنگر تسکین

ای تکان موجهای دل

ای آرامش ساحل

با
توام
ای نور

ای منشور

ای تمام طیف آفتابی

ای کبود ارغوانی

ای بنفشابی

با توام ای شور

ای دلشوره ی شیرین

با توام

ای
شادی غمگین
با توام

ای غم

ای غم مبهم

ای
...
نمیدانم

هر
چه هستی باش
اما کاش
...
نه جز اینم ارزویی نیست

هر کجا هستی باش

اما .... باش

قیصر امین پور
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 10:25  توسط مهتاب   | 

عصر يك جمعه دلگير ،دلم گفت بگويم بنويسم
كه چرا عشق به انسان نرسيده است ؟
چرا آب به گلدان نرسيده است ؟
و چرا لحظه باران نرسيده است ؟
...و هر آن كس كه در اين خشكي دوران به لبش جان نرسيده است، به ايمان نرسيده است.
و غم عشق به پايان نرسيده است.
بگو حافظ دل خسته ز شيراز بيايد بنويسد كه هنوزم كه هنوز است،
چرا يوسف گمگشته به كنعان نرسيده است ؟
چرا كلبه احزان به گلستان نرسيده است؟
دل عشق ترك خورد ،گل زخم نمك خورد ،زمين مرد،
خداوند گواه است ،دلم چشم به راه است ؛ و در حسرت يك پلك نگاه است.
ولي حيف نصيبم فقط آه است و همين آه خدايا برسد كاش به جايي؛
برسد كاش صدايم به صدايي...
عصر اين جمعه دلگير وجود تو كنار دل هر بيدل آشفته شود حس ، تو كجايي گل نرگس ؟
به خدا آه نفس هاي غريب تو كه آغشته به حزني است ز جنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم
مگراين روز و شب رنگ شفق يافته در سوگ كدامين غم عظمي
به تنت رخت عزا كرده اي اي عشق مجسـّم كه به جاي نم شبنم
بچكد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت
نكند باز شده ماه محرم كه چنين ميزند آتش به دل فاطمه آهت
به فداي نخ آن شال سياهت
به فداي رخت اي ماه بيا ،صاحب اين بيرق و اين پرچم و اين مجلس و اين روضه و اين بزم تويي؛
آجرك الله ، عزيز دو جهان يوسف در چاه، دلم سوخته از آه نفس هاي غريبت
دل من بال كبوتر شده ، خاكستر پرپر شده،
همراه نسيم سحري روي به فطرس معراج نفس گشته هوايي و سپس رفته به اقليم رهايي
به همان صحن و سرايي كه شما زائر آني
و خلاصه شود آيا كه مرا نيز به همراه خودت زير ركابت ببري
تا بشوم كرب و بلايي؛ به خدا در هوس ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،
نگهم خواب ندارد شب من روزن مهتاب ندارد ،
همه گويند به انگشت اشاره : مگر اين عاشق بيچاره ي دلداده ي دل سوخته ارباب ندارد؟
تو كجايي ؟تو كجايي شده ام باز هوايي...
گريه كن گريه و خون گريه كن آري كه هر آن مرثيه را خلق شنيده ست
شما ديده اي آن را و اگر طاقتتان هست كنون من نفسي روضه مقتل بنويسم ؛
و خودت نيز مدد كن كه قلم در كف من همچو عصا در كف موسي بشود
چون تپش موج مصيبات بلند است.
به گستردگي ساحل نيل است.
...و اين بحر طويل است و ببخشيد گر اين مخمل خون بر تن تبدار حروف است
كه اين روضه ي مكشوف لهوف است.
عطش برلب عطشان لغات است و صداي تپش سطر به سطرش همگي موج مزن آب فرات است.
و ارباب همه سينه زنان كشتي آرام نجات است؛
ولي حيف كه ارباب ((قتيل العبرات)) است؛
ولي حيف كه ارباب ((اسيرالكربات)) است؛
...ولي هنوزم كه هنوز است حسين بن علي تشنه يار است
و زني محو تماشاست ز بالاي بلندي،
الف قامت او دال همه هستي او در كف گودال و سپس آه كه ؛ ((الشمر...))
خدايا چه بگويم كه (( شكستند سبو را و بريدند ))...
دلت تاب ندارد به خدا باخبرم ميگذرم از تپش روضه كه خود غرق عزايي،
تو خودت كرب و بلايي ؛
قسمت ميدهم آقا به همين روضه كه در مجلس ما نيز بيايي،
تو كجايي.... تو كجايي....

شاعر : حمید رضا برقعی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 15:10  توسط مهتاب   | 

 ... ز آتش دل و آب دیده نقل ساز / بوستان از ابر و خورشید است باز

تو چه دانی ذوق آب دیدگان ؟ / عاشق نانی تو چون نادیدگان

گر تو این انبان ز نان خالی کنی / پر ز گوهر های اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن / بعد از آنش با ملک انباز کن

تا تو تاریک و ملول و تیره ای / دان که با دیو لعین هم شیره ای

لقمه ای کان نور افزود و کمال / آن بود آورده از کسب حلال

علم و حکمت زاید از لقمه ی حلال / عشق و رقت آید از لقمه ی حلال

چون ز لقمه تو حسد بینی و دام / جهل و غفلت زاید آن را دان حرام

لقمه تخم است و برش اندیشه ها / لقمه بحر و گوهرش اندیشه ها

زاید از لقمه ی حلال اندر دهان / میل خدمت ، عزم رفتن آن جهان ...

مولانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 16:1  توسط مهتاب   | 

آسمانی ترینم !

لحظه های با تو بودن ، برای من چه زیبا و دل انگیز بود

لحظه لحظه با عشق تو نفس می کشیدم و چهره ی مهربانت آرام جان بی قرارم بود .

لبخندت تمامی ثروت های هستی را به من می داد و کلامت همه نور و سرور بود.

تو از وجود من شادمان بودی و من مدهوش زیبایی تو

زمان ، معنا نداشت تا از گذشت آن بهراسم 

تو می خندیدی و من در لبخند تو زندگی می یافتم

تو نگاهم می کردی و من در آتش نگاهت خالص می شدم

.

.

.

.

ولی افسوس ...

آن روزهای رویایی و عاشقانه چه زود به پایان رسید

زمان کوتاه با تو بودن چه با شتاب سپری شد

و تو مرا از خود جدا کردی

به جرم گناهی که نتیجه ی وسوسه بود  

من بی تو و تنها به زمین آمدم .

چشمانم گریان از فراقت

و دلم نا آرام از دوری تو

روزها ...  بی تو گذشت ...

در فراقت گریستم ....

مرا بخشیدی ...

از تنهایی ام دلتنگ شدم

یادت را به قلبم هدیه کردی

آرام شدم ...

زمین مادرم شد  و من فرزندش

در آغوش زمین آرام گرفتم

و چه معصومانه به زمین دل بستم تا دلتنگی فراقم را با عشق زمینی تسکین دهم ،

اما بر یاد عشق نخستین من و تو هیچگاه هیچ غباری ننشست

هنوز هم تو در من هستی

و من با یاد تو زنده هستم ..

دوستت دارم تا بی نهایت

 


زیباترین فصل عاشقانه آفرینش ( امام زمانم ) ! تولدت مبارک باد .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 15:51  توسط مهتاب   | 

 

 خواهم ای جان جهان دامنت بگیرم

سر به زانویت  نهم بی سخن  بمیرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 18:55  توسط مهتاب   | 

امروز داشتم به این فکر می کردم که چرا مدتیه نتونستم مطلبی بنویسم

از خودم شاکی بودم و دلم حسابی گرفت

اما بعد از ظهر یه اتفاقی افتاد که دلم رو لرزوند

باید بهانه ای برای نوشتن پیش بیاد

و من بدون بهانه تو چطور بنویسم ؟؟

قلبم شده مثل اون روزایی که تو رو داشت

تویی بهانه تمام نوشته های من

و من چقدر دلتنگ تو هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 19:44  توسط مهتاب   | 

خدایا کمکم کن

خدایا با من باش

همیشه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 18:13  توسط مهتاب   | 

 

گفت پیغمبر ز سرمای بهار / تن مپوشانید یاران زینهار

زانکه با جان شما آن می کند / کآن بهاران با درختان می کند

لیک بگریزید از سرد خزان / کآن کند  کو کرد با باغ و رزان

راویان این را به ظاهر برده اند / هم بر آن صورت قناعت کرده اند

بی خبر بودند از جان آن گروه / کوه را دیده ، ندیده کان به کوه

آن خزان نزد خدا ، نفس و هواست / عقل و جان عین بهار است و بقا

مر تو را عقلی است جزوی در نهان / کامل العقلی بجو اندر جهان

جزو تو از کل او کلی شود / عقل کل بر نفس چون غلی شود

پس به تأویل این بود کانفاس پاک / چون بهار است و حیات برگ و تاک

از حدیث اولیا نرم و درشت / تن مپوشان زانکه دینت راست پشت

گرم گوید ، سرد گوید ، خوش بگیر / زان ز گرم و سرد بجهی و ز سعیر

گرم و سردش نو بهار زندگی است / مایه صدق و یقین و بندگی است

زانکه زو بستان جانها زنده است / زین جواهر بحر دل آکنده است

بر دل عاقل هزاران غم شود / گر ز باغ دل خلالی کم شود

مولوی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 9:54  توسط مهتاب   | 

می خواهم در تو تکرار شوم ...

آغاز دیگری برای به پایان رسیدنم باش

به یاد روزهایی که عاشقانه دوستم داشتی

به یاد روزهایی که بهترین سخنانت را  برای من سرودی  

به یاد مهربانی های پایان ناپذیرت

به یاد تمام دوستت دارم  گفتن هایت

به یاد نخستین روز عشق

به یاد آغازین تپش های بی قرار دلتنگی های من

بیا و دوباره آغاز کن

بیا و زمزمه های عشق را برای دلم نجوا کن

زیباترین نیایش عاشقانه ام !

بیا و در این دلتنگی ها ...

 پرسش پاسخ های بی پایانم باش ...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 11:55  توسط مهتاب