شهادت بانوی بزرگ دو عالم حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیها را به همه ی دوستان تسلیت می گویم .
سلام به دوستان همیشگی
تاحالا اتفاق افتاده که احساس تنهایی کنید ؟ اونقدر تنها که فکر کنید هیچ کس در این دنیای بزرگ به فکر شما نیست . هیچ کس حرف شما رو متوجـّه نمیشه و شما هر چی تلاش کنید دیگران از صحبت های شما برداشت های متفاوت و اشتباه داشته باشند ؟ و از دید خودشون سخنان شما رو تفسیر کنند . بعد دلتنگ بشید و اصلا ندونید علت این دلتنگی چیه . بدون دلیل اشک از چشم های قشنگتون روی گونه های مهربونتون سرازیر بشه . جواب اکثر شما مثبته ... درسته همه ی ما تنهایی رو حس کردیم ولی یه وقت هایی این تنهایی به ما فرصت میده تا بیشتر درمورد خودمون فکر کنیم. تنهایی رو که با قلب و دلمون بهش پی ببریم ما رو تغییر میده و باعث میشه یه پلـّه به سوی بهتر شدن صعود کنیم .
دلتنگی ما هم ناشی از جدایی ماست . جدایی از خدا و معشوق ازلی. حتـّی اگه به تمام آرزوهامون هم که رسیده باشیم بازم یه وقت هایی آنقدر دلتنگ می شیم که دوست داریم یه جای خلوت پیدا کنیم و تا دلمون می خواد اشک بریزیم . یا دوست داریم به یه مکان مقدس پناه بریم و ساعت ها بشینیم و با خدا درد دل کنیم . این جور وقت ها ست که روح آدم مقدّس میشه . احساس سبکی و پرواز به آدم دست میده . اون موقع است که با تمام وجود به خدا نزدیک می شیم و اون احساس راحتی و امنیـّت و سبکی و ... که بعد از این حالت به ما دست میده آرامشیه که خدا به قلب و جسم ما منتقل می کنه .
اصلا مشکل ما اینه که فراموش می کنیم یکی همیشه همراه ماست. یادمون نمیاد دلی داریم که قصر پادشاهی است . دلی که از همه ی ثروت های زمین و زمان با ارزش تره . اصلا نمیشه براش قیمتی تصوّر کرد . هیچ چیز قابل برابری با این دل کوچک نیست .
می دونید چرا ؟ این پاره گوشت چطور این ارزش رو به دست آورده ؟
دل ما خونه ی خداست ، خدایی که از همه چیز به ما نزدیکتره و همیشه در قلبمون حضور داره . اصلا مرکز حکومت خدا در دل ما ست . خب اگه این چیزا رو باور داشته باشیم دیگه هنگام بروز هر مشکل و رنجی به جای بی تابی و سرگشتگی به قلب خودمون پناهنده می شیم . به جای بی قراری ،با یاد آوری این مطلب که خدا با ماست، آرامش پیدا می کنیم . درک می کنیم اگه رنجی به ما رسیده طبق فرموده ی قرآن حاصل دست رنج خودمون بوده ، پس باید رفتارمون رو عوض کنیم .
اگه یادمون باشه که خدا مهمون دلمون هست هیچ وقت کاری نمی کنیم که ناراحت بشه . و به کسی یا چیزی که ارزش نداره اجازه ی ورود به این مکان مقدّس رو نمی دیم . ولی این کار خیلی سخته یه وقت هایی امکان پذیر نیست و وقتی متوجه اشتباه خودمون می شیم که دیگه دیر شده . و متاسفانه گاهی وقت ها نمی شه برای جبران اون اشتباه کاری کرد .
وقتی هیچ موجودی نتونسته .... اجازه بده این جمله رو بعدا کامل کنم .
داستان آفرینش حضرت آدم رو که همتون می دونید ؟ ولی شاید این چیزی رو که من میخوام بگم بعضی از دوستان نشنیده باشند . پس خواهش می کنم با من همراه باشید .
بعد از این که خدا جسم آدم رو آفرید ملائکه از این کار خدا متعجـّب بودند و دوست داشتند بفهمند این قالب بی جان چیه که ( طبق برخی روایات ) خداوند چهل هزار سال برای اون وقت گذاشته!!!!! اونو خلیفه ی خودش معرّفی کرده و بعد هم دستور داده همه در برابرش سجده کنند ؟ هر چی فکر می کردند و به جسم آدم نگاه می کردند نه آدم رو لایق سجده می دونستند و نه آثار خلافت رو در اون وجود گلی مشاهده می کردند ... .
نجم الدین رازی نویسنده ی قرن هفتم در کتاب مرصاد العباد ____ باب دوم فصل 4 و 5 آفرینش آدم اینطور نوشته :
" ملائکه بیامدند و گرد قالب آدم می گشتند و در وی نظری می کردند و می گفتند : ما اینجا جز آب و گل نمی بینیم ، از او جمال خلافت مشاهده نمی افتد ، در وی استحقاق مسجودی نمی توان دید . چون نیک نظر کردند قالب آدم را از چهار عنصر خاک و باد و آب و آتش دیدند ... همه را ضـّد یکدیگر گفتند هر جا دو ضد جمع شود از ایشان جز فساد و ظلم نیاید ...
ملائکه هر چند در آدم تفرّس ( جستجو ) می کردند نمی دانستند که این چه مجموعه ای است . تا ابلیس پر تلبیس یک باری گرد او طوف می کرد ، دهان آدم گشاده دید گفت باشید که این مشکل را گره گشایی یافتم ... چون (به دهان ) فرو رفت و گرد نهاد آدم بر آمد ، عالمی کوچک یافت از هر چه در عالم بزرگ دیده بود . سر را بر مثال آسمان یافت هفت طبقه ...جنان که بر هفت آسمان هفت ستاره است بر هفت طبقات سر قوای بشری هفتگانه یافت چون : خیال ، وهم ، تفکـّر ، حافظه ، ذاکره ، تدبیر و حسّ مشترک ... و تن را بر مثال زمین یافت چنان که در زمین درختان بود و گیاه ها و جویهای روان و کوه ها ...در تن مویها بود بعضی درازتر چون موی سر بر مثال درخت و بعضی کوچک چون موی اندام بر مثال گیاه و رگ ها بود بر مثال جوی های روان و استخوان ها بر مثال کوه ها ... .هر چیزی را که بدید از او اثری باز دانست که چیست . اما چون به دل رسید ، دل را بر مثال کوشکی ( قصر ) یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان . هر چند کوشید که راهی یابد تا در اندرون دل رود هیچ راه نیافت .
با خود گفت هر چه دیدم سهل بود . کار مشکل اینجاست . اگر ما را وقتی آفتی رسد از این شخص ، از این موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب سر و کاری باشد یا تعبیه ای ( گنجی ) دارد در این جایگاه تواند داشت . ( ابلیس ) با صد هزار اندیشه ی نومید از در دل باز گشت ... .
با ملائکه گفت : هیچ باکی نیست ! این شخص مجوّف ( تو خالی ) است ، او را به غذا حاجت بود و صاحب غرایز است چون دیگر حیوانات . زود بر او مالک توان شد ولکین در صدر گاه کوشکی بی در و بام یافتم در وی هیچ راه نبود ، ندانم تا آن چیست؟
ملائکه گفتند : اشکال هنوز بر نخاسته است . آنچه اصل است هنوز ندانسته ایم ... . "
حالا جمله ی خودم رو کامل می کنم . اگه همیشه یادمون باشه که هیچ موجودی حتّی ابلیس نتونسته به قلب های ما وارد بشه اون موقع بیشتر حواسمون رو جمع می کنیم تا به شیاطین مادی و دنیایی اجازه ی ورود به این قلب پاک رو ندیم . قلبی که فقط شایسته ی حضور خداست . خدایی که از هر چیز و هر کسی به ما نزدیک تره . پس چرا فراموشش می کنیم؟! و زمانی به یاد میاریم که با مشکلی حاد رو به رو شدیم ؟!
خدایا ! آن معرفت و شناختی را به ما عنایت کن که در سایه ی آن بهترین ها را درک کنیم و از اشتباهات و گناه دور شویم . خدایا ! تو همراه همیشگی ما هستی . حتی زمانی که در ما خواب هستیم تو تنهایمان نمی گذاری. بر اشتباهات و گناهان ما که از روی نادانی صورت گرفته خشم نگیر و مارا از لطف دائم خود محروم نگردان که تویی بهترین و بخشنده ترین .
|
+| نوشته شده توسط
مهتاب (نای شکسته) در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
|