تو چرا تنهایی ؟ از چه رو غمگینی ؟ / او که هر گاه و همیشه با توست
او که اینجاست درون دل تو / و چه خوب است که فریاد دلت / سخن از عشق و صفاست
و چه زیباست نوای تارت / که در آیینه ی اینجا پیداست
دل یک عاشق دور / روح یک عشق بزرگ / در نوای سخن عشق چه زیبا پیداست
همه عشق و همه عشق !
و من و ماه و تو خود می دانی / که دلت تنگ خداست
از تو می خواهم من ، در همان دلتنگی / در همان رابطه ی پاک دعایت با او
در گل لحظه ی روییدن عطر نفست
که یکی قطره ی اشکی هم / بر رخ پاک اهورایی عشقت جاری است
تو مرا یاد کنی / من و مهتاب و تمام دنیا / زیر این بارش نور
و در این دلتنگی / منتظر ، چشم به راه قدمت در لحظات فرداست
ای همه مهر و محبت ، همه عشق ! / ساز خود را بردار / در به رویم بگشا
من که از راه نیاز آمده ام سوی تو باز / به یکی غنچه ی لبخند تو پاسخگو باش
به نگاهی که نقاب از گل یاسی دارد / به همان لحن خوشایند سکوت
با همان چهره ی محزون دلت / که در این واژه ی شعرت جاری است
باز تو پاسخگو باش .
شاید امشب من هم ، در کنار غزل شیرینت
تا دم صبح و طلوع خورشید / به رخ خاطره ها پیوندم
شاید امشب من هم / غزل عشق تو را / با همه غربت تنهایی خود گریه کنم
و تو آنگاه به مضراب دلت / سخن قلب مرا
باز به تکرار همان ساز سخن های دعا / بر لب ثانیه های غم غمهای شبت
با همان لحن همیشه عاشق ، بار دیگر باز به تکرار آری /
آری اکنون تو برو / ساز خود را بردار
تا من و عشق و سکوت و دل تنهایم نیز / با تو در زمزمه همراه شود .
رویای شیرین
روح من با یاد تو شب ها چراغان می شود
چهره ام با قطره ای از عشق نور باران می شود
وارهیدم از شب و رؤ یای شیرین وین عجب
در طلوع صبح چشمم باز هم رؤیا نمایان می شود
یاس های یاد تو در هر نفس از دوری ات
یک به یک در رشته ی افکار نالان می شود
آنکه هر دم با من و همراه من شد روزها
آیه ای از عالم عشقش گلستان می شود
یک شبی همراه تو تا بیکران ها میروم
در کنار نور مهتاب دلم ، دنیا فروزان می شود
نازنینم ! ناز و مهر و عشوه و دلدادگی
در حضور یار من وه وه چه ارزان می شود
آنکه هر دم یاد او در خاطرم رهزن شده
چشم روحم از غم دوری چه گریان می شود
در شگفتم آسمان چشم و صحرای دلم
از چه رو هر گاه و بیگاهی پریشان می شود
راه رؤیای رسیدن تا به شیرینی او
در مسیر راه نادر گل فراوان می شود .
|
+| نوشته شده توسط
... در دوشنبه ششم خرداد 1387
|