تبليغاتX
مهتاب عشق
بشنو از نی چون حکایت می کند
 ای مدنی برقع مکی نقاب

ای مدنی برقع مکی نقاب    سایه نشین چند بود آفتاب

گر مهی از مهر تو سویی بیار    گر گلی از باغ تو بویی بیار

منتظران را به لب آمد نفس    ای ز تو فریاد ، تو فریاد رس

سوی عجم ران منشین در عرب   زرده روز اینک و شبدیز شب 1

ملک نو آرای و جهان تازه کن    هر دو جهان را پر از آوازه کن

سکه تو زن تا امرا کم زنند    خطبه تو خوان تا خطبا دم زنند 2

باز کش این مسند از آسودگان   پاک کن این منبر از آلودگان

خانه غولند بپردازشان     در غـَله دان عدم اندازشان 3

کم بکن اجرا که زیادت خورند    خاص کن اقطاع که غارتگرند

از طرفی رخنه دین می کنند    وز دگر اطراف کمین می کنند

ما همه جسمیم بیا جان تو باش     ما همه دیویم سلیمان تو باش

شحنه تویی قافله تنها چراست ؟     قلب تو داری عَلـَم آنجا چراست ؟

شب به سر ماه یمانی در آر    سر چو مه از بـُرد یمانی بر آر 4

با دوسه دربند، کمر بند باش     کم زنِ این کم زده ی چند باش

خیز و بفرمای سرافیل را    باد دمیدن دو سه قندیل را

زآفت این گنبد آفت پذیر    دست بر آور همه را دست گیر

هر چه رضای تو به جز راست نیست   با تو کسی را سر واخواست نیست

گر نظر از راه عنایت کنی    جمله مهمّات کفایت کنی

دایره بنمای به انگشت دست    تا به تو بخشیده شود هر چه هست

با تو تصرّف که کند وقت کار ؟    از پی آموزش مشتی غبار

از تو یکی پرده بر انداختن   وز دو جهان خرقه در انداختن 5

مغز نظامی که خبر جوی توست   زنده دل از غالیه بوی توست

از نفسش بوی وفایی ببخش    ملک سلیمان به گدایی ببخش

نظامی – مخزن الاسرار

1 – زمان ، روشنی روز و تاریکی شب ، در اختیار توست

2 – دم زنند : خاموش و ساکت شوند

3 –  نابودشان کن و آنها را به عدم بفرست

4 – ماه یمانی کنایه از چهره  پیامبر

5 – خرقه در انداختن کنایه از شادی بی نهایت

|+| نوشته شده توسط مهتاب (نای شکسته) در شنبه هفتم آذر 1388
 من همان برگم تو همان باران

سلام عزیز دلم ،                                                              

سلام گلم                                                                                                                         دلم برات تنگ شده ، خیلی زیاد . میدونی چرا اینقدر دلتنگت شدم .... نزدیک سحر داشتم توی رویاهام با تو حرف میزدم ، تو که نبودی ....  مثل همیشه ، فقط داشتم با خیالت صحبت می کردم ، تازه می خواستم از فراق و دوری شکایت کنم که صدای اذان از خواب بیدارم کرد .  من که خیلی زیاد به تو فکر می کنم ، نمی دونم تو هم به من فکر می کنی یا نه ؟ یه دنیا شادی میشم اگه بفهمم به یادم هستی ولی اگر منو به خاطر نیاری شکایتی ندارم . کی دیده که شاهی ، گدایی رو یاد کنه ؟ من که برای تو کاری نکردم . فقط تونستم دوستت داشته باشم ... و این برای تو کافی نبود و نیست ...                     میدونی گلم! مهم اینه که تو همیشه با من هستی ، توی قلب من هستی . در هر لحظه از نفس کشیدن با من هستی ، در هر قطره ی اشکم تو جاری میشی ، مدت هاست که نگاه پر مهر تو به لبخندها و گریه های من ، روشنی بخشیده و من خوشحالم که خدا یاد تو رو در من زنده نگه داشته ... خوشحالم که در من حضور داری . خوشحالم که هر روز صبح وقتی چشم باز می کنم تو اولین کسی هستی که من باهاش حرف میزنم و بهش سلام می کنم . نمی دونم جواب سلام منو میدی یا نه ؟ اگه جوابم رو ندی باز هم شکایتی ندارم . یه سرگشته ی آواره انتظار محبت از کسی نداره ، فقط میتونه خوب ها و خوبی ها رو دوست داشته باشه و آرزوی داشتنشون رو داشته باشه ... داشتن آرزو که گناه نیست ... و من خوشحالم که می تونم برای تو آرزوهای خوب داشته باشم . خوشحالم که در قنوت هر نمازم تو رو به یاد میارم و برای تو  از خدا سلامتی و موفقیت خواهش می کنم ، خدا که بنده های خودش رو از خودش طرد نمیکنه . خدا که منتظر یه بهانه است تا کسی با اشک ندامت به طرفش یک قدم بگذاره تا او ده قدم نزدیک تر بشه . خوشحالم که هیچ وقت از حرف زدن با تو و نوشتن برای تو خسته نمی شم . خوشحالم که هیچ وقت از رسیدن به تو نا امید نمی شم ... اصلا پایان تمام آرزوهای من تو هستی و اگر هم خواسته ای هست بهانه ای است برای رسیدن به تو .                                       حالا هر وقت احساس تنهایی می کنم یاد توست که همراه دلتنگی های من میشه و سبد سبد اشک رو روی گونه های همیشه بارانی من می ریزه . این شعرو با تمام وجودم دوست دارم چون به من شعوری آگاهانه بخشیده که محو وجود نازنینت باشم . این شعر رو دوست دارم چون حرف ذره ذره وجود من برای توست که در تنهایی خودم زمزمه می کنم و برای تو اشک می ریزم :

خوشا موجی تشنه ی توفان ، سرکش و جوشان

که می نالد ز خود غافل ، سپرده دل به دریا ها

من همان موجم تو همان توفان

خوشا برگی تشنه ی باران ، سر خوش و خندان

که می بالد زخاک و گل ، سپرده سر به رویاها

من همان برگم تو همان باران

|+| نوشته شده توسط مهتاب (نای شکسته) در سه شنبه سوم آذر 1388
 خدای خوبم !

خدای خوبم !

نمیدانم چگونه سپاس گزار تو باشم که زبانم را توان بیان نیست

و دلم در اضطراب و تشویش بودن و نبودن ،

سرگردان شیدایی عشق بی پایان توست.

تویی که در اوج رویاهایم همراه با دل بی قرارم نشسته ای و با روح من سخن می گویی ....

نمی دانم بی قراری و رویا را چگونه در کنار گیرم ؟ !!!  

تویی که هر لحظه با من هستی و در روح من ظهور می کنی ...

تویی که برای شبهای وجودم همیشه قدر هستی

و من میدانم قدر شب های همیشه قدر وجودم را ...


خدایا ! قدر شب های قدر را به عارفان و عاشقانت بچشان و مرا نیز به طفیلی ایشان بهره مند گردان .

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب (نای شکسته) در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
 "مرا به معنا برسان "

 

روزهاست که معنای زندگی و زنده بودن را از یاد برده ام .

ماه هاست که تو را در لا به لای زخم های بی شمار قلبم گم کرده ام .

مدت هاست که در جستجوی تو نا آرامم

چون ابر ،

چون باد ،

چون برگ ،

چون دریا ،

و چون موج .

یک روز با تمام عشق به قلبم آمدی

و روزی دیگر به آسانی چشم بر هم نهادنی رفتی .

یک روز عاشقانه تا عمق وجودم نفوذ کردی

و روزی دیگر چون پرواز پروانه ای ناآرام از آسمان چشمانم پر کشیدی.

لحظه ای چون لبخند بر لبانم نشستی

و وقتی دیگر چون اشک بر گونه ام جاری شدی.

زمانی همه عشق شدی و از لب های تشنه ام تراویدی

و دیگر زمانی سکوت شدی ... سکوت

روزی ، با همان سکوت فقط نگاهم کردی

و بعد از آن حتی به خواب های من قدم نگذاشتی که همه پریشان بود

هر گونه که تو می خواهی ...

تو آرام باش و من بی قرار،

تو عاشق باش و من مجنون ،

تو گل باش و من خاری در کنارت،

تو آسمان باش و من ابر ،

تو نور باش و من تاریکی ،

تو لبخندی مهربان باش و من اشکی بی قرار ،

تو همه خوبی باش و من ...

فقط یک آرزو ،

فقط یک خواسته ،

"مرا به معنا برسان "

 

سلام عطر زندگی همه دنیا  

عزیزم تولدت مبارک.

دو روز زودتر تبریک می گم. میدونی که من دوستت دارم ، اگه بدم ، اگه گنهکارم ، اگه روسیاه ... دوستت دارم و تو که نمیخواهی این دوست داشتن و عشق رو از قلبم بگیری؟ من هم نمی خوام که دوست داشتن تو رو از دست بدم .  اینجا فقط برای تو می نویسم هر چند که بهانه برای نوشتن زیاد دارم اما تویی تنها بهانه من .   

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب (نای شکسته) در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
 ای کاش

روحم از سنگینی بار میوه های رسیده اش خم شده است ، تحمل این بار برای روحم بسیار سخت است . آیا کسی نیست که بیاید و از این میوه ها تناول کند تا سیر شود ؟

روحم از شراب خویش لبریز شده است آیا کسی نیست که بیاید و جرعه ای از آن بنوشد تا از تشنگی صحرای سوزان نجات یابد ؟

ای کاش درخت بی گل و میوه ای بودم زیرا دشواری پر باری بسی تلخ تر از قحطی و بی ثمری است و درد و رنج ثروتمندی که کسی پیدا نمی شود تا چیزی از او دریافت کند بیش از عذاب و درد سائلی است که بخشنده ای نمی یابد تا چیزی به او بدهد .

ای کاش ، چاه خشک و بی آبی بودم و مردم درونم سنگ می انداختند ، زیرا آن برایم آسان تر و قابل تحمل تر بود تا اینکه چشمه ی جوشانی باشم و همه از من بگذرند بی آنکه آبی بنوشند .

ای کاش ، نی خشکیده ای بودم و رهگذران مرا زیر پاهای خود له می کردند زیرا آن برایم بهتر بود تا اینکه سازی با تارهای سیمین باشم در خانه ای که صاحبش انگشتی برای نواختن ندارد .

جبران خلیل جبران

 

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب (نای شکسته) در جمعه نهم مرداد 1388
 یافتن خدا

مسافر کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد .

رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت.

نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود .

مسافر با خنده ای گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن !

نهال زیر لب گفت: ولی تلخ تر از آن این است که بروی و بی رهاورد برگردی.

کاش می دانستی آنچه که در جستجوی آنی همین جاست.

مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند ؟

پاهایش در خاک است ، او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت.

او نشنید که درخت گفت : امّا من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید جز آنکه باید .

مسافر رفت و کوله اش سنگین بود .

هزار سال گذشت هزار سال پر خم و پیچ ، هزار سال بالا و پست.

مسافر باز گشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود امّا غرورش را گم کرده بود.

مسافر به ابتدای جاده رسید، جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود.

درختی هزار ساله ، بالا بلند و سبز کنار جاده بود.

زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید مسافر درخت را به یاد نیاورد اما درخت او را می شناخت.

درخت گفت: سلام مسافر ! در کوله ات چه داری؟ مرا هم مهمان کن .

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم! شرمنده ام، کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم .

درخت گفت: چه خوب! وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.

امّا آن روز که رفتی در کوله ات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت.

حالا در کوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت.

دست های مسافر از اشراق پر شد.

چشم هایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفتی و این همه یافتی ؟

درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم!

و پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست .

 

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب (نای شکسته) در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388
 به من بیاموز
تو ای پاک ترینم !

تو ای بهترینم !

باز هم به من بیاموز که چگونه زندگی کنم . به من تعلیم ده در سختی و رنج بی تابی نکنم و امیدم فقط و فقط به تو باشد . به من بیاموز عظمت روح ، وسعت اندیشه ، درک و معرفتی عاشقانه را .  تا من هر روز بهتر از روز پیش در راه رسیدن به پاکی ها قدم بردارم و با عشق به تو و عشق به تمام خوب ها و خوبی ها زندگی کنم .  قلبم را سرشار از دوست داشتن کن تا همه ی آفریده های تو را دوست بدارم و توانی به من عطا کن تا ....

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با عرض معذرت از دوستان عزیز . این بلاگفا منفجر بشه که اینجوریه و نمی تونم کامنت براتون بذارم از ساعت 3 بعد از ظهر تا الان که ساعت 5  هم گذشته فقط برای دو سه نفر تونستم کامنت بذارم .  بازم عذر می خوام در اولین فرصت میام پیشتون .

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب (نای شکسته) در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387  |
 مادرم !

میلاد با سعادت حضرت فاطمه ی اطهر سلام الله علیها و روز با شکوه مادر را به همه ی  عزیزان و مادران به خصوص مادر مهربان خودم تبریک می گویم .

 

 

 

مادرم !

 

می خواستم در ستایش تو شعری بسرایم 

 

اما نه قافیه دارم و نه واژه ای که لایق ستودن تو باشد .

 

اکنون  فقط می توانم نغمه ای از ترانه های آسمانی قلبم را

 

با بهترین آهنگ هستی تقدیمت کنم .

 

مادرم ! فرشته ی زمینی من !

 

تو شکوه بهارانی ،

 

که غزل های قلبم ، لطافت و عشق را از نگاه تو وام می گیرد

 

و خوشبو ترین گل ها در برابر عطر نفس های تو سر به زیر دارند

 

مهربان ترینم !

 

 آن زمان که شبنم های غلتان از دیده گان آبی و نمناکم فرو می چکد

 

وجود آرام تو مایه ی آرامش من است و آغوش پرمهرت تکیه گاه تنهایی ام

 

 

 

مادرم تو عزیزترین آفریده ی خدا هستی

 

تو برای من بهترینی

 

و من خاک پای تو ، بهترین گل هستی ، هستم .

 

همیشه و هر جایی که باشم دوستت دارم .

 

 

 


 

با  سلام به دوستان و عزیزان همیشگی و سپاس از حضور پر مهرتون .

دوست محترمی در وبلاگشون سوالی رو مطرح کردند واز عزیزان خواستند که در رسیدن به پاسخ صحیح و کامل کمکشون کنند . اگه براتون امکان داشت لطف کنید و به این آدرس هم تشریف ببرید  و با دریای عزیز هم فکری نمایید . با سپاس

http://ghorubedarya.blogfa.com/

 

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب (نای شکسته) در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 زیباترین تصویر
 

زیباترین عکس ها ، در اتاق های تاریک ظاهر می شوند

 

پس هر گاه

 

در قسمت تاریک زندگی ات قرار گرفتی ،

 

بدان که :

 

خدا می خواهد تصویری زیبا از تو بسازد .

 

 

نمی دونم این متن زیبا از کیست اما برای شما نگاشتم

 

تا در احساسم شریک باشید.

 

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب (نای شکسته) در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  |
 قلب ما خانه ی خداست
 

شهادت بانوی بزرگ دو عالم حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیها را به همه ی دوستان تسلیت می گویم  .

 سلام به دوستان همیشگی

تاحالا اتفاق افتاده که احساس تنهایی کنید ؟ اونقدر تنها که فکر کنید هیچ کس در این دنیای بزرگ به فکر شما نیست . هیچ کس حرف شما رو متوجـّه نمیشه و شما هر چی تلاش کنید دیگران از صحبت های شما برداشت  های متفاوت و اشتباه داشته باشند ؟ و از دید خودشون سخنان شما رو تفسیر کنند . بعد دلتنگ بشید و اصلا ندونید علت این دلتنگی چیه . بدون دلیل اشک از چشم های قشنگتون روی گونه های مهربونتون سرازیر بشه . جواب اکثر شما مثبته ... درسته همه ی ما تنهایی رو حس کردیم ولی یه وقت هایی این تنهایی به ما فرصت میده تا بیشتر درمورد خودمون فکر کنیم. تنهایی رو که با قلب و دلمون بهش پی ببریم ما رو تغییر میده و باعث میشه یه پلـّه به سوی بهتر شدن صعود کنیم .                                                                                       

دلتنگی ما هم ناشی از جدایی ماست . جدایی از خدا و معشوق ازلی. حتـّی اگه به تمام آرزوهامون هم که رسیده باشیم بازم یه وقت هایی آنقدر دلتنگ می شیم که دوست داریم یه جای خلوت پیدا کنیم و تا دلمون می خواد اشک بریزیم . یا دوست داریم به یه مکان مقدس پناه بریم و ساعت ها بشینیم و با خدا درد دل کنیم . این جور وقت ها ست که روح آدم مقدّس میشه . احساس سبکی و پرواز به آدم دست میده . اون موقع است که با تمام وجود به خدا نزدیک می شیم و اون احساس راحتی و امنیـّت و سبکی و ... که بعد از این حالت به ما دست میده آرامشیه که خدا به قلب و جسم  ما منتقل می کنه .   

اصلا مشکل ما اینه که فراموش می کنیم یکی همیشه همراه ماست. یادمون نمیاد دلی داریم که قصر پادشاهی است . دلی که از همه ی ثروت های زمین و زمان با ارزش تره . اصلا نمیشه براش قیمتی تصوّر کرد . هیچ چیز قابل برابری با این دل کوچک نیست .

می دونید چرا ؟ این پاره گوشت چطور این ارزش رو به دست آورده ؟                            

 دل ما خونه ی خداست ، خدایی که از همه چیز به ما نزدیکتره  و همیشه در قلبمون حضور داره . اصلا مرکز حکومت خدا در دل ما ست . خب اگه این چیزا رو باور داشته باشیم دیگه هنگام بروز هر مشکل و رنجی به جای بی تابی و سرگشتگی به قلب خودمون پناهنده می شیم . به جای بی قراری ،با یاد آوری این مطلب که خدا با ماست، آرامش پیدا می کنیم . درک می کنیم اگه رنجی به ما رسیده طبق فرموده ی قرآن حاصل دست رنج خودمون بوده ، پس باید رفتارمون رو عوض کنیم .                                                                                     

اگه یادمون باشه که خدا مهمون دلمون هست هیچ وقت کاری نمی کنیم که ناراحت بشه . و به کسی یا چیزی که ارزش نداره  اجازه ی ورود به این مکان مقدّس رو نمی دیم . ولی این کار خیلی سخته یه وقت هایی امکان پذیر نیست و وقتی متوجه اشتباه خودمون می شیم که دیگه دیر شده . و متاسفانه گاهی وقت ها نمی شه برای جبران اون اشتباه کاری کرد .

وقتی هیچ موجودی نتونسته .... اجازه بده این جمله رو بعدا کامل کنم .

 داستان آفرینش حضرت آدم رو که همتون می دونید ؟ ولی شاید این چیزی رو که من میخوام بگم بعضی از دوستان نشنیده باشند . پس خواهش می کنم با من همراه باشید .

بعد از این که خدا جسم آدم رو آفرید ملائکه از این کار خدا متعجـّب بودند و دوست داشتند بفهمند این قالب بی جان چیه که ( طبق برخی روایات ) خداوند چهل هزار سال برای اون وقت گذاشته!!!!!  اونو خلیفه ی خودش معرّفی کرده و بعد هم دستور داده همه در برابرش سجده کنند ؟ هر چی فکر می کردند و به جسم آدم نگاه می کردند نه آدم رو لایق سجده می دونستند و نه  آثار خلافت رو در اون وجود گلی مشاهده می کردند ... .

نجم الدین رازی نویسنده ی قرن هفتم در کتاب مرصاد العباد ____ باب دوم فصل 4 و 5 آفرینش آدم اینطور نوشته :

" ملائکه بیامدند و گرد قالب آدم می گشتند و در وی نظری می کردند و می گفتند : ما اینجا جز آب و گل نمی بینیم ، از او جمال خلافت مشاهده نمی افتد ، در وی استحقاق مسجودی نمی توان دید .                               چون نیک نظر کردند قالب آدم را از چهار عنصر خاک و باد و آب و آتش دیدند ...  همه را ضـّد یکدیگر گفتند هر جا دو ضد جمع شود از ایشان جز فساد و ظلم نیاید ...

ملائکه هر چند در آدم تفرّس ( جستجو ) می کردند نمی دانستند که این چه مجموعه ای است . تا ابلیس پر تلبیس یک باری گرد او طوف می کرد ، دهان آدم گشاده دید گفت باشید که این مشکل را گره گشایی یافتم ... چون (به دهان ) فرو رفت و گرد نهاد آدم بر آمد ، عالمی کوچک یافت از هر چه در عالم بزرگ دیده بود . سر را بر مثال آسمان یافت هفت طبقه ...جنان که بر هفت آسمان هفت ستاره است بر هفت طبقات سر قوای بشری هفتگانه یافت چون : خیال ، وهم ، تفکـّر ، حافظه ، ذاکره ، تدبیر و حسّ مشترک ... و تن را بر مثال زمین یافت چنان که در زمین درختان بود و گیاه ها و جویهای روان و کوه ها  ...در تن مویها بود بعضی درازتر چون موی سر بر مثال درخت و بعضی کوچک چون موی اندام بر مثال گیاه و رگ ها بود بر مثال جوی های روان و استخوان ها بر مثال کوه ها ... .هر چیزی را که بدید از او اثری باز دانست که چیست . اما چون به دل رسید ، دل را بر مثال کوشکی ( قصر ) یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان . هر چند کوشید که راهی یابد تا در اندرون دل رود هیچ راه نیافت .

با خود گفت هر چه دیدم سهل بود . کار مشکل اینجاست . اگر ما را وقتی آفتی رسد از این شخص ، از این موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب سر و کاری باشد یا تعبیه ای ( گنجی ) دارد در این جایگاه تواند داشت . ( ابلیس ) با صد هزار اندیشه ی نومید از در دل باز گشت ... .

با ملائکه گفت : هیچ باکی نیست ! این شخص مجوّف ( تو خالی ) است ، او را به غذا حاجت بود و صاحب غرایز است چون دیگر حیوانات . زود بر او مالک توان شد ولکین در صدر گاه کوشکی بی در و بام یافتم در وی هیچ راه نبود ، ندانم تا آن چیست؟                                                                                                                

ملائکه گفتند : اشکال هنوز بر نخاسته است . آنچه اصل است هنوز ندانسته ایم ... . "

حالا جمله ی خودم رو کامل می کنم . اگه همیشه یادمون باشه که هیچ موجودی حتّی ابلیس نتونسته به قلب های ما وارد بشه اون موقع بیشتر حواسمون رو جمع می کنیم تا به شیاطین مادی و دنیایی اجازه ی ورود به این قلب پاک رو ندیم . قلبی که فقط شایسته ی حضور خداست . خدایی که از هر چیز و هر کسی به ما نزدیک تره . پس چرا فراموشش می کنیم؟! و زمانی به یاد میاریم که با مشکلی حاد رو به رو شدیم ؟!  

 خدایا ! آن معرفت و شناختی را به ما عنایت کن که در سایه ی آن بهترین ها را درک کنیم و از اشتباهات و گناه  دور شویم .  خدایا ! تو همراه همیشگی ما هستی . حتی زمانی که در ما خواب هستیم تو تنهایمان نمی گذاری. بر اشتباهات و گناهان ما که از روی نادانی صورت گرفته خشم نگیر و مارا از لطف دائم خود محروم نگردان که تویی بهترین و بخشنده ترین .  

 

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب (نای شکسته) در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 
 
بالا