تبليغاتX
مهتاب عشق
عاشقانه
 لطفا تمام مطالب رو بخونید

لطفا تمام مطالب رو بخونید 

سلام به همه  دوستان و عزیزانی که ماه ها با من همراهی کردید و خواندید و سخن گفتید

آشنایی با  همه ی شما در این مدت برای من افتخار بزرگی بود . امیدوارم که همیشه شاد و سلامت و سربلند باشید و در این ماه های عزیز بیشتر به خدا و معنویات نزدیک شوید  . برام خیلی سخته و تلخ که از این وبلاگ و از جمع شما عزیزان خداحافظی کنم . دلم نمی خواست روزی این اتفاق بیفته ولی مجبورم که این جا رو رها کنم  اصلا وبلاگ و وبلاگ نویسی رو بزارم کنار . از تفکرات کوتاه بینانه ی بعضی افراد دلگیرم . نمی دونم چرا هر روز یه اسم تازه  یه سوال عجیب و غریب میاد بدون آدرس بدون نشونه  خسته شدم  و حوصله ی بحث و پاسخ دادن به این حرف ها رو هم ندارم قبلا هم گفته بودم که به کامنت های خصوصی پاسخی نمیدم و حذفشون می کنم ..... هر چی به مطالب وبلاگ خودم نگاه کردم و کامنت هایی رو که برای شما دوستان گذاشتم رو دوباره خوندم این حرف ها رو مطابق با اون ندیدم .

همه ی آقایان مثل برادر من و همه ی خانم ها مثل خواهر من بوده و هستید و من هیچ وقت ... هیچ وقت فکر نکردم که اگه برای کسی شعری نوشتم یا کسی برای من شعری نوشت قصد و هدفی در آن پنهان بوده . این اندیشه فقط از یک ذهن بیمار سرچشمه می گیره نه قلب و ذهنی سالم و پاک .

عزیزان شما هم بخونید و ببینید آیا من در وبلاگ ها و کامنت ها به فکر دلبری و ...... !!!!!!!! بودم. این حرف و این تهمت برام خیلی سخته اونقدر سخت که مجبور شدم وبلاگی رو که اینقدر دوستش دارم ترک کنم . مهم نیست این اولین بار نیست تهمت ناروایی به من زده میشه و قطعا آخرین بار هم نخواهد بود . من هر گناه و بدی رو در حق خودم بخشیده و می بخشم  ولی خدا میدونه کسی رو که تهمت بزنه نمی بخشم .. . خدا میدونه نمی بخشم . 

 برای آرامش قلبم دعا کنید . اصلا بیایید همه برای هم دعا کنیم .

مرضیه گلم من خیلی دوستت دارم و تو برام مثل یه فرشته هستی آرزو دارم که در تحصیل و زندگی موفق باشی و سلامتی و خوشبختی دو همراه همیشگی تو و خانواده ات باشند . به مسائل کوچیک زندگی خیلی فکر نکن . خیلی از حرف ها رو هم فقط گوش کن نیازی نیست به همه جواب بدی . عزیزم دلم برات خیلی تنگ میشه . تو هم با اون قلب پاکت برای من دعا کن .

برادرخوبم آقا نادر شعر های شما واقعا محشره شما از شاعران بزرگ ایران خواهید شد. من وبلاگ های شعر زیادی رو خوندم ولی انگشت شمارند شاعرانی چون شما . باز هم برای رویای شیرین زندگیتون شعر بگویید و من برای شما و  بهترین رویایزندگیتون آرزوی خوشبختی و سلامت دارم .  

جناب آقای دانش شما هم برادر بزرگوار من و از شاعران برجسته ی خطه ی تبریز هستید آشنایی با شما افتخار بزرگی برایم بوده و هست . در کنار خانواده ی محترمتون موفق و پیروز و سعادتمند باشید .

برادر گلم آقا هادی که برای من مثل یک برادر مهربان و دلسوز و همدل بودید . شما هم نسبت به من لطف داشتید و من از تمام محبت های شما سپاس گزارم . امید وارم روزی اشعار چاپ شده ی زیادی را از شما ببینم در زمینه ی شعر تخیل نیرومندی دارید . برای شما آرزوی سعادت و سلامت و بهترین ها رو دارم .

سعیده جان عزیز دلم با این که تازه با هم آشنا شدیم ولی روح لطیف و  شوخ طبعی شما برام قابل ستایشه . دلم میخواست مثل دو تا دوست صمیمی با هم باشیم ولی منو ببخش که دارم میرم می تونی با موضیه گلم هم آشنا بشی یه جورایی مثل خودته شاید هم با هم آشنا هستید و من نمیدونم .

برادر بزرگوار محمد آقا ( پاسخگو ) ممنون از  اطلاعات مفید و ارزنده ای که در وبلاگتون مطرح کردید . پیروز و سربلند باشید و روزگار بر وفق مرادتان باشد .

دریای عزیز خداحافظی بی مقدمه شما برایم غیر منتظره بود . شاید شما هم مثل من از فرد یا افرادی رنجیدی؟ حضور شما و مطالب ارزنده شما چون دریا و موج های پرشکوهش دل نشین و آرامش بخش بود . براتون آرزوی سعادت و سلامت و سربلندی دارم .

آقا حمید شما هم با اون اشعار مدرن و پیشرفته خودتون سبک جدید و جالبی در شعر پدید آوردید . گفتی که باز نشسته شدی و شعری به ذهنت نمیرسه ؟ امیدوارم که با نگاه به پدیده ها باز هم از اون شعرای قشنگ و  مدرنیته ی خودت بسرایی و موفق و پیروز باشید . 

مرجان ، مهتاب ، بهاره ، بهارجون ، پاییز ، ماه تنها ، راحله و الناز ، اشک قلم ،صدای پای نسیم ، آرن ، ارشک ، روان شناس موفق ، محمد عالی پور ، محمد قهرمان زاده ، مجید ، فاطمه ، امیر ، سعید و بهاره ، صنم ، امین ، بهروز ، بانوی ماه و آب ، فاطیما ، سپهر  و شاید دوستانی که در حال حاظر اسمشون رو به خاطر ندارم. همه دوستان خوبی برایم بودید و و در خاطراتم خواهید ماند چیز های زیادی از شما آموختم دلم برای همه تنگ میشه .

 

اگر روزی سخنی گفتم و نا آگاهانه دلی رو رنجوندم همین جا و در حضور همه ازتون عذر می خوام و خواهش می کنم که حتما منو ببخشید به هر حال ممکنه این اتفاق افتاده باشه .

 

هم قبیله عزیز من یکی دو ماه پیش شما  رو در پیوند های خودم قرار دادم به وبلاگتون هم اومدم و بهتون اطلاع دادم  اگه شما فراموشکار هستید من چه تقصیری دارم ؟ چند تا هم کامنت براتون گذاشتم اما با نیامدن شما  اینطور برداشت کردم که تمایلی به برقراری ارتباط ندارید من هم دیگه مزاحمتون نشدم ولی لینکتون تو پیوندام موند. تنها شما نیستید خیلی از این لینک ها فقط هستند و  کامنتی بین من و اونها رد و بدل نمیشه . به هر حال ببخشید شما وقتی اومدید که من دارم میرم .

 

این شعر زیبا رو هم به همه ی دوستانم تقدیم می کنم . سربلند و پیروز باشید .

 

و این بار با انبوهی از بهانه ها سلامت می کنم
سلام می کنم به تو که ترانه ای هستی برای زندگی کسی
عیبی ندارد اگر آن کسی که دوستش داری یا داشتی یا خواهی داشت

دل به ترانه زندگی تو ندهد
تو ترانه زندگی برای خودت بخوان
ترانه بخوان تا نگذاری صدای بال کبوتر های عاشق از یاد ت برود
ترانه بخوان تا صدای خش خش برگهای پائیزی را به فراموشی زمان نسپاری .

 

 

 

خدا نگهدارتان .

 

 

|+| نوشته شده توسط ... در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 به من بیاموز
 

زمانی چیزهایی برایم با ارزش بودند که امروز دیگر اهمیت چندانی ندارد گاه اصلا بود و نبودشان در زندگی مهم نیست . زمانی از حرف های ساده ی پیر زنی سخت می رنجیدم و اشک در چشمانم حلقه می زد و من این ویژگی را به پای نازک دلی خود می گذاشتم . زمانی از انتقاد دوستی بر آشفته می شدم و اگر در کلام سکوت می کردم در روح و جانم رنج و عذاب موج می زد . اگر روزی کسی از من چیزی امانت می گرفت و مثل روز اول باز نمی گرداند ناراحت می شدم و دیگر امانتی به او نمی دادم و ...

امروز دیگر از سخنان تلخ آن پیر زن نمی رنجم و با لبخند نگاهش می کنم چون می دانم دلی مهربان دارد . چون از تو آموختم که رنجیدن روح را زخمی و غمگین می کند از تو آموختم که باید دیگران را احترام کنم . دیگر از انتقاد ها بر آشفته نمی شوم چون تو آرامش و خوب شنیدن را به من تعلیم دادی .  امروز اگر کسی از من امانتی خواست ، به او هدیه می دهم  که بخشیدن را بارها و بارها از تو دیدم . امروز نگاهم به طبیعت نگاهی عاشقانه و محبت آمیز است زیرا تو را در ذره ذره هستی می بینم .

و تو ای پاک ترینم !

تو ای بهترینم !

باز هم به من بیاموز که چگونه زندگی کنم . به من تعلیم ده در سختی و رنج بی تابی نکنم و امیدم فقط و فقط به تو باشد . به من بیاموز عظمت روح ، وسعت اندیشه ، درک و معرفتی عاشقانه را .  تا من هر روز بهتر از روز پیش در راه رسیدن به پاکی ها قدم بردارم و با عشق به تو و عشق به تمام خوب ها و خوبی ها زندگی کنم .  قلبم را سرشار از دوست داشتن کن تا همه ی آفریده های تو را دوست بدارم و توانی به من عطا کن تا ....

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با عرض معذرت از دوستان عزیز . این بلاگفا منفجر بشه که اینجوریه و نمی تونم کامنت براتون بذارم از ساعت 3 بعد از ظهر تا الان که ساعت 5  هم گذشته فقط برای دو سه نفر تونستم کامنت بذارم .  بازم عذر می خوام در اولین فرصت میام پیشتون .

 

|+| نوشته شده توسط ... در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387  |
 مادرم !

میلاد با سعادت حضرت فاطمه ی اطهر سلام الله علیها و روز با شکوه مادر را به همه ی  عزیزان و مادران به خصوص مادر مهربان خودم تبریک می گویم .

 

 

 

مادرم !

 

می خواستم در ستایش تو شعری بسرایم 

 

اما نه قافیه دارم و نه واژه ای که لایق ستودن تو باشد .

 

اکنون  فقط می توانم نغمه ای از ترانه های آسمانی قلبم را

 

با بهترین آهنگ هستی تقدیمت کنم .

 

مادرم ! فرشته ی زمینی من !

 

تو شکوه بهارانی ،

 

که غزل های قلبم ، لطافت و عشق را از نگاه تو وام می گیرد

 

و خوشبو ترین گل ها در برابر عطر نفس های تو سر به زیر دارند

 

مهربان ترینم !

 

 آن زمان که شبنم های غلتان از دیده گان آبی و نمناکم فرو می چکد

 

وجود آرام تو مایه ی آرامش من است و آغوش پرمهرت تکیه گاه تنهایی ام

 

 

 

مادرم تو عزیزترین آفریده ی خدا هستی

 

تو برای من بهترینی

 

و من خاک پای تو ، بهترین گل هستی ، هستم .

 

همیشه و هر جایی که باشم دوستت دارم .

 

 

 


 

با  سلام به دوستان و عزیزان همیشگی و سپاس از حضور پر مهرتون .

دوست محترمی در وبلاگشون سوالی رو مطرح کردند واز عزیزان خواستند که در رسیدن به پاسخ صحیح و کامل کمکشون کنند . اگه براتون امکان داشت لطف کنید و به این آدرس هم تشریف ببرید  و با دریای عزیز هم فکری نمایید . با سپاس

http://ghorubedarya.blogfa.com/

 

 

|+| نوشته شده توسط ... در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 زیباترین تصویر
 

زیباترین عکس ها ، در اتاق های تاریک ظاهر می شوند

 

پس هر گاه

 

در قسمت تاریک زندگی ات قرار گرفتی ،

 

بدان که :

 

خدا می خواهد تصویری زیبا از تو بسازد .

 

 

نمی دونم این متن زیبا از کیست اما برای شما نگاشتم

 

تا در احساسم شریک باشید.

 

 

|+| نوشته شده توسط ... در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  |
 قلب ما خانه ی خداست
 

شهادت بانوی بزرگ دو عالم حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیها را به همه ی دوستان تسلیت می گویم  .

 سلام به دوستان همیشگی

تاحالا اتفاق افتاده که احساس تنهایی کنید ؟ اونقدر تنها که فکر کنید هیچ کس در این دنیای بزرگ به فکر شما نیست . هیچ کس حرف شما رو متوجـّه نمیشه و شما هر چی تلاش کنید دیگران از صحبت های شما برداشت  های متفاوت و اشتباه داشته باشند ؟ و از دید خودشون سخنان شما رو تفسیر کنند . بعد دلتنگ بشید و اصلا ندونید علت این دلتنگی چیه . بدون دلیل اشک از چشم های قشنگتون روی گونه های مهربونتون سرازیر بشه . جواب اکثر شما مثبته ... درسته همه ی ما تنهایی رو حس کردیم ولی یه وقت هایی این تنهایی به ما فرصت میده تا بیشتر درمورد خودمون فکر کنیم. تنهایی رو که با قلب و دلمون بهش پی ببریم ما رو تغییر میده و باعث میشه یه پلـّه به سوی بهتر شدن صعود کنیم .                                                                                       

دلتنگی ما هم ناشی از جدایی ماست . جدایی از خدا و معشوق ازلی. حتـّی اگه به تمام آرزوهامون هم که رسیده باشیم بازم یه وقت هایی آنقدر دلتنگ می شیم که دوست داریم یه جای خلوت پیدا کنیم و تا دلمون می خواد اشک بریزیم . یا دوست داریم به یه مکان مقدس پناه بریم و ساعت ها بشینیم و با خدا درد دل کنیم . این جور وقت ها ست که روح آدم مقدّس میشه . احساس سبکی و پرواز به آدم دست میده . اون موقع است که با تمام وجود به خدا نزدیک می شیم و اون احساس راحتی و امنیـّت و سبکی و ... که بعد از این حالت به ما دست میده آرامشیه که خدا به قلب و جسم  ما منتقل می کنه .   

اصلا مشکل ما اینه که فراموش می کنیم یکی همیشه همراه ماست. یادمون نمیاد دلی داریم که قصر پادشاهی است . دلی که از همه ی ثروت های زمین و زمان با ارزش تره . اصلا نمیشه براش قیمتی تصوّر کرد . هیچ چیز قابل برابری با این دل کوچک نیست .

می دونید چرا ؟ این پاره گوشت چطور این ارزش رو به دست آورده ؟                            

 دل ما خونه ی خداست ، خدایی که از همه چیز به ما نزدیکتره  و همیشه در قلبمون حضور داره . اصلا مرکز حکومت خدا در دل ما ست . خب اگه این چیزا رو باور داشته باشیم دیگه هنگام بروز هر مشکل و رنجی به جای بی تابی و سرگشتگی به قلب خودمون پناهنده می شیم . به جای بی قراری ،با یاد آوری این مطلب که خدا با ماست، آرامش پیدا می کنیم . درک می کنیم اگه رنجی به ما رسیده طبق فرموده ی قرآن حاصل دست رنج خودمون بوده ، پس باید رفتارمون رو عوض کنیم .                                                                                     

اگه یادمون باشه که خدا مهمون دلمون هست هیچ وقت کاری نمی کنیم که ناراحت بشه . و به کسی یا چیزی که ارزش نداره  اجازه ی ورود به این مکان مقدّس رو نمی دیم . ولی این کار خیلی سخته یه وقت هایی امکان پذیر نیست و وقتی متوجه اشتباه خودمون می شیم که دیگه دیر شده . و متاسفانه گاهی وقت ها نمی شه برای جبران اون اشتباه کاری کرد .

وقتی هیچ موجودی نتونسته .... اجازه بده این جمله رو بعدا کامل کنم .

 داستان آفرینش حضرت آدم رو که همتون می دونید ؟ ولی شاید این چیزی رو که من میخوام بگم بعضی از دوستان نشنیده باشند . پس خواهش می کنم با من همراه باشید .

بعد از این که خدا جسم آدم رو آفرید ملائکه از این کار خدا متعجـّب بودند و دوست داشتند بفهمند این قالب بی جان چیه که ( طبق برخی روایات ) خداوند چهل هزار سال برای اون وقت گذاشته!!!!!  اونو خلیفه ی خودش معرّفی کرده و بعد هم دستور داده همه در برابرش سجده کنند ؟ هر چی فکر می کردند و به جسم آدم نگاه می کردند نه آدم رو لایق سجده می دونستند و نه  آثار خلافت رو در اون وجود گلی مشاهده می کردند ... .

نجم الدین رازی نویسنده ی قرن هفتم در کتاب مرصاد العباد ____ باب دوم فصل 4 و 5 آفرینش آدم اینطور نوشته :

" ملائکه بیامدند و گرد قالب آدم می گشتند و در وی نظری می کردند و می گفتند : ما اینجا جز آب و گل نمی بینیم ، از او جمال خلافت مشاهده نمی افتد ، در وی استحقاق مسجودی نمی توان دید .                               چون نیک نظر کردند قالب آدم را از چهار عنصر خاک و باد و آب و آتش دیدند ...  همه را ضـّد یکدیگر گفتند هر جا دو ضد جمع شود از ایشان جز فساد و ظلم نیاید ...

ملائکه هر چند در آدم تفرّس ( جستجو ) می کردند نمی دانستند که این چه مجموعه ای است . تا ابلیس پر تلبیس یک باری گرد او طوف می کرد ، دهان آدم گشاده دید گفت باشید که این مشکل را گره گشایی یافتم ... چون (به دهان ) فرو رفت و گرد نهاد آدم بر آمد ، عالمی کوچک یافت از هر چه در عالم بزرگ دیده بود . سر را بر مثال آسمان یافت هفت طبقه ...جنان که بر هفت آسمان هفت ستاره است بر هفت طبقات سر قوای بشری هفتگانه یافت چون : خیال ، وهم ، تفکـّر ، حافظه ، ذاکره ، تدبیر و حسّ مشترک ... و تن را بر مثال زمین یافت چنان که در زمین درختان بود و گیاه ها و جویهای روان و کوه ها  ...در تن مویها بود بعضی درازتر چون موی سر بر مثال درخت و بعضی کوچک چون موی اندام بر مثال گیاه و رگ ها بود بر مثال جوی های روان و استخوان ها بر مثال کوه ها ... .هر چیزی را که بدید از او اثری باز دانست که چیست . اما چون به دل رسید ، دل را بر مثال کوشکی ( قصر ) یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان . هر چند کوشید که راهی یابد تا در اندرون دل رود هیچ راه نیافت .

با خود گفت هر چه دیدم سهل بود . کار مشکل اینجاست . اگر ما را وقتی آفتی رسد از این شخص ، از این موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب سر و کاری باشد یا تعبیه ای ( گنجی ) دارد در این جایگاه تواند داشت . ( ابلیس ) با صد هزار اندیشه ی نومید از در دل باز گشت ... .

با ملائکه گفت : هیچ باکی نیست ! این شخص مجوّف ( تو خالی ) است ، او را به غذا حاجت بود و صاحب غرایز است چون دیگر حیوانات . زود بر او مالک توان شد ولکین در صدر گاه کوشکی بی در و بام یافتم در وی هیچ راه نبود ، ندانم تا آن چیست؟                                                                                                                

ملائکه گفتند : اشکال هنوز بر نخاسته است . آنچه اصل است هنوز ندانسته ایم ... . "

حالا جمله ی خودم رو کامل می کنم . اگه همیشه یادمون باشه که هیچ موجودی حتّی ابلیس نتونسته به قلب های ما وارد بشه اون موقع بیشتر حواسمون رو جمع می کنیم تا به شیاطین مادی و دنیایی اجازه ی ورود به این قلب پاک رو ندیم . قلبی که فقط شایسته ی حضور خداست . خدایی که از هر چیز و هر کسی به ما نزدیک تره . پس چرا فراموشش می کنیم؟! و زمانی به یاد میاریم که با مشکلی حاد رو به رو شدیم ؟!  

 خدایا ! آن معرفت و شناختی را به ما عنایت کن که در سایه ی آن بهترین ها را درک کنیم و از اشتباهات و گناه  دور شویم .  خدایا ! تو همراه همیشگی ما هستی . حتی زمانی که در ما خواب هستیم تو تنهایمان نمی گذاری. بر اشتباهات و گناهان ما که از روی نادانی صورت گرفته خشم نگیر و مارا از لطف دائم خود محروم نگردان که تویی بهترین و بخشنده ترین .  

 

 

|+| نوشته شده توسط ... در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 تو چرا تنهایی ؟

تو چرا تنهایی ؟ از چه رو  غمگینی ؟  / او که هر گاه و همیشه با توست

 او که اینجاست درون دل تو /   و چه خوب است که فریاد دلت / سخن از عشق و  صفاست

 و چه زیباست نوای تارت /  که در آیینه ی اینجا پیداست 

 دل یک عاشق دور / روح یک عشق بزرگ / در نوای سخن عشق چه زیبا پیداست

همه عشق و همه عشق !

 و من و ماه و تو خود می دانی / که دلت تنگ خداست

 از تو می خواهم من ، در همان دلتنگی / در همان رابطه ی پاک دعایت با او

در گل لحظه ی روییدن عطر نفست

 که یکی قطره ی اشکی هم / بر رخ پاک اهورایی عشقت جاری است

 تو مرا یاد کنی / من و مهتاب و تمام دنیا /  زیر این بارش نور

  و در این دلتنگی / منتظر ، چشم به راه قدمت در لحظات فرداست  

ای همه مهر و محبت ، همه عشق ! / ساز خود را بردار / در به رویم بگشا

من که از راه نیاز آمده ام سوی تو باز / به یکی غنچه ی لبخند تو پاسخگو باش

 به نگاهی که نقاب از گل یاسی دارد / به همان لحن خوشایند سکوت

 با همان چهره ی محزون دلت / که در این واژه ی شعرت جاری است

باز تو پاسخگو باش .

شاید امشب من هم ، در کنار غزل شیرینت

  تا دم صبح و طلوع خورشید / به رخ خاطره ها پیوندم

 شاید امشب من هم / غزل عشق تو را / با همه غربت تنهایی خود گریه کنم

و تو آنگاه به مضراب دلت / سخن قلب مرا

 باز به تکرار همان ساز سخن های دعا / بر لب ثانیه های غم غمهای شبت

با همان لحن  همیشه عاشق ، بار دیگر باز به تکرار آری /

آری اکنون تو برو / ساز خود را بردار

 تا من و عشق و سکوت و دل تنهایم نیز / با تو در زمزمه همراه شود .


رویای شیرین

روح من با یاد تو شب ها چراغان می شود   

چهره ام با قطره ای از عشق نور باران می شود

 

وارهیدم از شب و رؤ یای شیرین وین عجب  

در طلوع صبح چشمم باز هم رؤیا نمایان می شود

 

یاس های یاد تو در هر نفس از دوری ات   

یک به یک در رشته ی افکار نالان می شود

 

آنکه هر دم با من و همراه من شد روزها  

آیه ای از عالم عشقش گلستان می شود

 

یک شبی همراه تو تا بیکران ها میروم

در کنار نور مهتاب دلم ، دنیا فروزان می شود

 

نازنینم ! ناز و مهر و عشوه و دلدادگی     

در حضور یار من وه وه چه ارزان می شود

 

آنکه هر دم یاد او در خاطرم رهزن شده 

چشم روحم از غم دوری چه گریان می شود

 

در شگفتم آسمان چشم و صحرای دلم   

از چه رو هر گاه و بیگاهی پریشان می شود

 

راه رؤیای رسیدن تا به شیرینی او     

در مسیر راه نادر گل فراوان می شود .

 

   

|+| نوشته شده توسط ... در دوشنبه ششم خرداد 1387  |
 حدیث نفس
 

سلام به همه ی دوستان و عزیزان همراه

امیدوارم روزها و شب های خوبی رو داشته باشید . در ابتدا از همه عذر می خوام به خاطر تأخیرم. یه سفر غیر منتظره برام پیش اومد و یه هفته ای نبودم در پست قبلی گفتم که می خوام کمی تحول در وبلاگم ایجاد کنم . نگران نشین .. حالم خوبه ... سرم هم به جایی اصابت نکرده . دوستانی که عاشقانه می نویسند خوب می دونند که ایجور نوشته ها حال و هوای خاص خودشو می طلبه . من نمی تونم بشینم ، فکر کنم و بااستفاده از واژه ها جملاتی عاشقانه بنویسم . این حس باید در من به وجود بیاد ، یه حسی که قابل بیان نیست و باید اونو تجربه کرد اون وقته که جملات و کلمات و اشعار خود به خود از ذهن آدم تراوش پیدا می کنه و به روی صفحه ی کاغذ ثبت می شه . توی این پست سوالاتی رو می پرسم که قطعا هنگام تنهایی و حدیث نفس گهگاه در موردشون فکر کردیم ... شاید بدون رسیدن به جواب ولی خوبه که بتونیم به سوالات ذهنمون پاسخی قانع کننده بدیم .

مخاطب تمام این سوالات در درجه ی اول خودم هستم و برای تک تک پرسش ها هم پاسخ دارم . فقط می خواستم به خودم یاد آوری کنم که ما آدم ها باید گاهی اوقات به بازجویی خودمون بپردازیم ... ببینیم کجا هستیم و چه کار می کنیم ؟ چقدر به اون هدف الهی که منظور نظر خداوند بوده نزدیک شدیم ... یا شاید لحظه لحظه از خودمون فاصله گرفتیم ؟  

گاهی باید خودمونو جای دیگران قرار بدیم و رفتار و گفتارمون رو از دید آنها نقد کنیم و خوب و بد رو بسنجیم  . ببینیم اگه همین رفتار با ما می شد چه عکس العملی نشون می دادیم ؟ دلمون می خواست حرفی رو که به دیگران گفتیم به ما می گفتند ؟ ناراحت نمی شدیم اگه اون جوری که به دیگران نگاه می کنیم به خودمون نگاه می کردند ؟ و خیلی مسائل دیگه که سراسر عمر و لحظه لحظه ی زندگی ما رو احاطه کرده .

1 – تا حالا پیش اومده گم شده باشی ؟ منظورم گم شدن در خیابان های شهر نیست . این جور گم شدن که نگرانی نداره بالاخره پیدا می شی . گم شدن در خودتو می گم ... شده که خودت رو در وجود خودت گم کرده باشی و مدتی حیران و سرگردان ندونی باید چه تصمیمی بگیری ؟ چه کار کنی ؟ کجا بری ؟ از کی کمک بگیری ؟ به کی اعتماد کنی و ...؟                                                                                                                    اگه اتفاق افتاده و در خودت گم شدی ،نکنه زدی به جاده خاکی و همین جوری پیش رفتی که هرچه پیش آید خوش آید؟یا این که تلاش کردی ، عذاب کشیدی تا خودتو  به سختی پیدا کردی ؟                                        بعد از این که خودتو پیدا کردی چه احساسی داشتی ؟ خوشحال شدی ؟ فهمیدی اشتباه تو در گم شدنت چی بود ؟ اصلا از این گم شدن درس عبرت گرفتی تا دوباره گم نشی ؟ یا این که روز از نو روزی از نو ؟

2 – تا حالا شده به آسمون پر از ابر بارانی چشم بدوزی و با دیدن و لمس قطرات باران ، این نعمت الهی ، عظمت خدا دلت رو بلرزونه و چشمای تو هم بارونی بشه ؟ وقتی زیر بارون قدم می زدی هنگام برخورد شدید بارون به صورتت چه کار کردی ؟ چهره ات را با دست پوشوندی ... مبادا صورتت خیس بشه ؟ پناهگاه پیدا کردی ؟ خدا رو شکر کردی به خاطر بارونی که برای تو و به خاطر تو از آسمون به زمین هدیه کرد ؟ نماز شکر خوندی ؟          لحظه ی بارش باران  از خدا چی خواستی ؟  دعا کردی ؟ برای دیگران چی؟ فقط به خودت فکر کردی یا دیگران هم برای تو به اندازه ی خودت مهم بودند ؟                                                                              

3-  وقتی به آفریده های خدا ، آسمان ، دریا ، ماه و ستاره ها، کویر، کوه و دشت ، جنگل ، درخت ، سبزه ، سنگ و ... دیگر پدیده های طبیعت نگاه کردی توی اونها چی دیدی ؟ سراسر زیبایی و عشق و حیات یا زشتی ؟                هیچ فکر کردی و به خودت گفتی که آفرینش الهی فقط زیبایی مطلقه و اگه آلودگی و زشتی و بدی هست به دست من و تو ایجاد شده ؟ هیچ فکر کردی این ما هستیم که به طبیعت ظلم می کنیم ؟ فکر کردی چه جوری باید پاسخ گوی این ظلم به طبیعت خدا باشیم ؟

4– تا حالا شده که دیگران از ظاهر تو درباره ات قضاوت کنند ؟ نظر دیگران چقدر برات مهم بوده ؟ عکس العمل تو در مقابل اونها چی بوده ؟ فورا جبهه گرفتی و مقابله به مثل کردی یا سعی کردی با رفتار خوبت اونها رو به اشتباهشون آگاه کنی ؟ اصلا قضاوت اونها درباره ی تو درست بود یا اشتباه ؟                                                خود تو چی از ظاهر کسی قضاوت کردی ؟ مگه می شه از ظاهر آدما پی به درونشون برد ؟ چطور به خودت اجازه ی چنین کاری رو دادی ؟ و وقتی فهمیدی اشتباه  کردی ... اون موقع چی ؟ چه کار کردی؟ وجدان درد گرفتی  و رفتی عذر خواستی ؟ یا گفتی به جهنم چرا عذر بخوام مگه اون کیه ؟

5 – تا حالا شده از ابهـّت نگاه کسی لرزه بر اندامت بیفته ؟ نگاهی که در عین عظمت ، عشق و مهربانی بی حدی رو در خودش داره ؟ نگاهی که تا اعماق وجودت نفوذ کرده و تو رو عاشقانه جذب خودش کرده باشه . نگاهی که روز و شبی برات باقی نگذاشته باشه تا آرامش داشته باشی ؟ چنین نگاهی توی زندگی تو هم بوده ؟ اگه این نگاه آسمانی رو درک کردی چه عکس العملی نشون دادی ؟                                                                    تو هم نگاهش کردی ؟ لبخند زدی ؟ گریه کردی ؟ حرف زدی ؟ یا از این همه عشق خجالت کشیدی و ترجیح دادی حرفی نزنی و فقط سکوت کنی ؟ نگاهش نکنی مبادا که در اون نگاه دریایی غرق بشی ... ؟ چه کار کردی ؟ اگه دوباره با اون نگاه و با اون آدم مواجهه بشی چه کار می کنی ؟

6 – تا حالا شده کسی از تو تقاضایی داشته باشه ؟ منظور من درخواست مادی نیست اون که بحثش جداست و معلوم .  منظورم تقاضای معنویه. تا حالا شده کسی از غم وتنهایی به تو پناه آورده باشه ؟ ازت خواسته باشه که سنگ صبور و محرم رازش باشی ؟                                                                                                     تو چه کار کردی ؟ راز داری کردی یا اینکه راز دل بی پناهی رو برملا کردی و همه جا جار زدی ؟ شدی یه سنگ صبور و محرم راز که دیگران هم بهت اعتماد کنند و حرف دلشونو بزنند یا نه یه افشا کننده ی راز ؟                      غصه از دل کسی برداشتی و کمکش کردی یا خودت هم یه غم به غم های گذشته اش اضافه کردی ؟        

کسی از تو محبـّت و عشق تقاضا کرده ؟ کسی از تو خواسته که اونو از غم تنهایی نجاتش بدی و باهاش حرف بزنی؟ کسی از تو خواسته که در امری مشاور و راهنما و همدلش باشی ؟  تو چه کار کردی ؟                       بهش محبـّت و عشق خالصانه و بی ریا نثار کردی ؟ آیا هدفت الهی بوده ؟ خواستی کسی رو با محبتت به زندگی برگردونی یا این که فرصتی پیدا کردی تا از آب گل آلود ه ماهی بگیری ؟ اگه به کسی محبت کردی در مقابل ازش چی خواستی ؟   آیا  محبتت رو رایگان  بهش بخشیدی  یا ازش تقاضایی کردی ؟                                            

7 – تا حالا شده کسی ازت انتقاد کرده باشه ؟ ظرفیت وجودی تو اونقدر هست که اصلا اجازه ی انتقاد به دیگران داده باشی یا نه ؟ اگه از تو انتقاد شده راجع به اون فکر کردی ؟ شاید انتقاد به جایی بوده در این صورت در صدد رفع اشکال کارت  بر اومدی یا نه از انتقاد عصبانی شدی و هر چی بد و بیراه به ذهنت رسیده به منتقدت نثار کردی ؟ نمی خوای بگی که بی عیب مطلق هستی ... همه ی آدم ها اشکالاتی در رفتار و گفتارشون دارند جز معصومین( علیهما سلام )

تو جزو کدوم دسته از آدم ها هستی ؟ کسانی که فکر  و  روح و کلام و عملشون الهی و آسمانیه  و قلبشون برای تک تک آفریده های خدا می تپه یا آدمی هستی که در این دنیای بزرگ فقط و فقط خودشو می بینه  و پیله ی محکمی از غرور دور خودش پیچیدند که روز به روز محکم تر می شه و رهایی از این پیله سخت تر ؟

شده که روزی ... هفته ای ... ماهی ... یا حتـّی سالی یک بار کارها و حرفا و برخوردت با دیگران رو با دقت  تجزیه و تحلیل کنی ؟ شده تصمیم بگیری بدی های گفتار و رفتارت رو کنار بذاری و به جای اون خوبی ها رو در وجودت پرورش بدی ؟ از خدا خواستی که در این تغییر و تحولات کمکت کنه ؟                                           اگه این کارو کردی چقدر موفق بودی ؟

 

عزیزانی که تمایل داشتند می تونند پاسخ هر سوالی رو که دوست داشتند مطرح کنند .

 

در پایان دوستی خواستند که آدرس وبشون رو در اختیار دوستانم قرار بدم  وبلاگ پرسش و پاسخ که مطالب خوبی هم داره لطفا به این آدرس هم تشریف ببرید

  http://abdman.blogfa.com/

 

 

|+| نوشته شده توسط ... در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 شادی و عشق
 

با سلام به همه ی دوستان و عزیزان . امیدوارم که لحظاتی سرشار از شادی و عشق و آرامش داشته باشید . و حتی گرد و غباری از غم نباشه که در دنیای شاد شما جولان بده . از همه ی عزیزان تشکر می کنم که همراه من هستند چه دوستان قدیمی و چه دوستان جدید .

خواستم یه تغییری در مطالب وبلاگ بدم . تا هم تنوعی ایجاد بشه و هم بگم مثلا من هم اهل مطالعه هستم . جملاتی رو که خوندم و به نظرم جالب بودند براتون توی این پست گذاشتم . فقط یه خواهش دارم که  لطفا با دقت بخونید ... اگه مطلبی رو متوجه نشدید ، دوباره بخونید . بعد از خوندن فکر کنید و ببینید جملات چگونه با ما حرف می زنند و هدفشان چیه ؟ و ما چقدر به اون هدف ها نزدیک هستیم ؟

 

این مطالب برگرفته از مجله ی زن روز و سال نامه ی بانوان است .   

                                              راز هایی برای شادی

1- راز شادی در لذت بردن از چیزهای ساده است .

2 – راز شادی در این است که وقتی برای تو کاری می کنند ، آن را لطفی از جانب ایشان بدانی و در صدد جبران بر

 آیی ولی خود انتظار جبران محبتت را از دیگری نداشته باشی .

3 – راز شادی در سخنی است که بتواند غمگینی را تسلی دهد .

4 – راز شادی در لبخندی است که به روی هر غریبه ای گشوده باشد .

5 – راز شادی در این است که دیگران را همان طور که هستند  قبول کنی و بپذیری نه اینکه بخواهی آنها را در

قالب خودت فرو کنی تا طبق خواسته ی تو عمل کنند .

6 - راز شادی در این است که شادی دیگران را شادی خود بدانی .

7 - راز شادی در این است که معنای عشق را در بخشیدن آن بیابی نه در گرفتن آن از دیگران .

8 – راز شادی در قلبی پاک و خالی از کینه و خود پرستی است .

9 - راز شادی در این است که از دیگران توقع نداشته باشی شادت کنند بلکه خودت در همه حال شاد باشی .

10 – راز شادی در جدا شدن از تعلقات شخصی است . و باید بدانیم که هیچ کس و هیچ چیز به ما تعلق ندارد.

11- شادی خود را به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نکن تا همیشه از آن بر خوردار باشی .

 

**عشق خود را نثار کسانی کنید که با شما در تعارض و تخاصمند . عشق ورزیدن به کسانی که شیرین و نازنین و

دوست داشتنی هستند کار آسانی است. برای این که عمق عشق را درقلب خود بیازمایید، ببینید چقدر کسانی

 را که تحمل آنها برایتان سخت است دوست دارید ؟

 

** نفرت دیگران را با عشق جواب دهید . عشقی که بروز می دهید به شما باز می گردد و ارمغان آن آزادی و

رهایی است .

 

** دوست داشتن حقیقی به این معناست که عشق بدون هیچ انگیزه ی خود خواهانه ای بخشیده شود .

آن  هنگام که از عشق برای لذت بردن استفاده می شود دیگر در این میان عشق حقیقی وجود ندارد بلکه یک

معامله است . 

 

** از عشق سرشار شوید و آن را به دیگران نثار کنید . نحوه ی رفتار دیگران با شما شیوه ی آنان است و شیوه

ای که شما رفتار می کنید منحصر به خودتان است  .

 

**اگر با کسانی سر و کار داری که روح آنها با روح تو هم راستا نیست ، عشق نثارشان کن و ازکنارشان بگذر .

شاعران سخن سرای فارسی هم فراوان از عشق سخن گفتند که زیباترین بیت ها رو در اشعار حافظ داریم که در

اولین بیت دیوان آسمانی خود از عشق سروده است :

 

الا یا ایـّها الساقی ادر کاسا و ناولـها          که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر          یادگاری که در این گنبــــــــــد دوّار بمـــــــاند

اهــــل نظر دو عالم در یک نظر ببازند          عشق است و داو اول بر نقـــــد جان توان زد

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد         نقــــش هــــــــر پرده که زد راه به جایی دارد

عشق می ورزم و امّیدکه این فنّ شریف      چون هنـــــــــرهای دگر موجب حرمان نشود

و از این ابیات فراوان است و شما خود استادید و در نهایت

یک قصّه بیش نیست غم عشق وین عجب      کز هر زبان که می شنوم نامکرّر است .

 

 

|+| نوشته شده توسط ... در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 رویای پاک عشق
 

امروز

در غروب غربت دلتنگی های دلم

با تو سخن می گویم ای عشق آسمانی ام

و می دانم که تو

چون همیشه مهربان و عاشق

در انتظار دلی هستی که لحظه ای

به یادت اشک بریزد